
ناپيـدا کـرانـه
محـرم شـد معـمـائي جـاودانـه
که تحقيقش فُسون است و فِسانـه
ملک شوريـده بود از اين فَغانـه
که دنيـا را مگـر محـشـر فِتـاده ؟
سحرگاهان با صبا گشتم روانه
که هـر سـوئي مگـر پُرسم نشانـه
فلک را واژگــون ديدم يقينـاً
شمـردم بـي نـهـايـت مـاه پـاره
بسي خورشيد و مه ديدم شبانه
فـراز نيـزه هـا بـرجـي نـهـاده
مـن از خـار بيـابـان مي شنيـدم
دويـدنـهـا بـه پـاي کـودکـانـه
زِصحرايي گذشتم خشک و سوزان
فقـط خـون و فقـط آتـش زبـانـه
به دريـايي رسيـدم پُـر تـلاطـم
چو کـوهـي مـوج آن در هر زمانـه
به ساحل جزر و مدّ خـون بديـدم
زمين مي شد زِ هر موجـش خـرابه
در آن، کشتي فرو مي شد به دوران
که مي راند نـاخـدايش عـاشقـانه
چنان لنگـر کِشد بر عرش و کيوان
که گـويـا مي رود او سـوي خـانه
شدم حيران از آن فرمان و سُکّـان
به عرش، او چـون گرفته آشيـانه؟
حسين گويان به کشتي آي و بُگذر
از ايـن دريـايِ ناپـيـدا کـرانـه
بريز اشکي زِ خـون، با موجِ دريـا
حسيـنـي شو؛ غـلامي جـاودانـه
سروده: دکتر سيد مهدي موحد ابطحي (غلام)
بحر هزج مسدس محذوف (مفاعيلن مفاعيلن فعولن)
برچسب: دریای ناپیدا کرانه,
نویسنده: آوا جلالی