بودم غيور و غيرتم شُهره به آفاقم نمود
ليکن نمي دانم چه شد سيماي جانانم کبود
عمري سراپا گوش و چشم شايد تقاضايي کند
او در قفس بودش ولي چيزي نگفت و پرگشود
همراه او غمخوار او تنهاترين دلدار او
در حسرت گفتار او پايان رسيد گفت و شنود
او شمع و من پروانه اش من در طواف کعبه اش
هفتاد و پنج روزي گذشت او در رکوع و من سجود
من پاسبان از گلشنش هم باغبان هم غنچه اش
شرمنده از پژمردنش او اشک و از من مي زُدود
او بهترين هميار من چشم انتظـارِ پايِ من
شرمنده از ديوار و در صورت به زير و قد خمود
دست خدا در آستين چشم خداي راستين
اما مپرسيدم چرا آتش به خانه شد فرود
انسيه حورا، بتول، بودش امانت از رسول
شايد نخفتم چون که شد دستان کين بر او فرود
هم چشم و هم دست خدا بيدار بودم با خدا
غفلت نکردم لحظه اي اين خانه را سوزاند حسود
شرمنده از کوتاهي ام ريسمان نمود همراهي ام
آخر ندانستم او که بود حوريه يا انسيه بود
من ناخدا چون گشته ام؟ درهم شکسته کشتي ام
دشمن وِرا ديوار زد قدش چرا گشتي خمود؟
اي کاش غلامي مي شنيد اين درد و اين حزن شديد
او مي نوشت با اشک خود آنجا چرا حيدر نبود
بحر رجز مثمن سالم (مستفعلن ×4)
شعر از غلام: (دکترسيدمهدي موحدابطحي)
برچسب:
نویسنده: آوا جلالی