فقر وابسته به چندين وضعيت مختلف «ذهني»، «فرهنگي»، «اجتماعي» و از جمله وضعيت «اقتصادي» است. نظرگاههاي اديان توحيدي از جمله اسلام درباره فقر وابسته به تبيينهايي است که نسبت به اقتصاد دارند. در ذيل چند تفاوت مهم اسلام و علم اقتصاد را مي آورم:
1- مسأله اصلي علم اقتصاد «چگونگي تخصيص منابع» مي باشد اما پيش فرضهايش اين است که «عرضه منابع کم است» و «عرضه-تقاضا تنها چرخه مهم اقتصاد است». چنين پيش فرضهايي گوياي تمام واقعيت تجربه شده نيستند.
2- به نظر مي رسد مفاهيمي اصلي که چارچوب مفهومي تئوريهاي اقتصادي را مي سازند، تمام و کمال نيستند و شايد مفاهيم ديگري نيز بتوان در اين چارچوب مفهومي گنجاند مانند «رزق»، «برکت»، «توفيق»، .. .
3- هيچ استدلالي مطرح نشده که هدفگذاري علم اقتصاد برخاسته از ارزشهاي يک جامعه و افراد آن جامعه باشد. هدف «جامعه سازي براي رسيدن به مطلوبيت» متفاوت از «فردسازي براي رسيدن به مطلوبيت» مي باشد. حال سؤال اصلي اين است که چه چيزي يا چه روندي يا چه جايگاهي مطلوب است؟
4- هدفگذاري علم اقتصاد ناظر به «نهاد (agent)» است و نه ناظر به «پراکسيس مطلوب». چنين تفاوتي منجر به تفاوت در روش شناسي مي گردد.
5- تئوريهاي اقتصاد کلان نقش اساسي در تبيينهاي انديشمندان اقتصادي دارند. مهمترين آنها نظريه کينزي مي باشد که مبتني بر «فرضيه درآمد مطلق» است در حالي که نظريه هاي ديگري نيز مطرح هستند چه مبتني بر «درآمد نسبي» يا «درآمد طبقاتي» و چه مبتني بر «فرضيه مبتني بر مصرف»، «فرضيه انتظارات عقلايي»، يا «فرضيه چرخه زندگي».
در حال تکميل . . .
برچسب:
نویسنده: آوا جلالی